مدت ها بود که دیگر باران نمی بارید و سایهٔ سنگین خشکسالی و قحطی بر سر مردم سنگینی می کرد.
مردم که دیگر فهمیده بودند همه مشکلاتشان به خاطر گناهان خودشان است، همگی نزد پیامبرشان رفتند:
 ای پیامبرخدا، اگر باران نبارد، همگی از تشنگی و گرسنگی خواهیم مرد. چه کنیم؟...

 زن و مرد، کوچک و بزرگ و پیر و جوان، همه جمع شوید تا برای درخواست بخشش از
خداوند و نماز باران از شهر بیرون برویم…
همه در بیابان مشغول مناجات بودند که فرشتهٔ وحی نازل شد:
 در میان مردم کسی هست که مرتکب گناهان بزرگی می شود، او هنوز توبه نکرده است. تا او
در میان مردم باشد، دعای آنها مستجاب نمی شود.
گویا خداوند می خواست همه مردم توبه کنند و از گناهان پاک شوند. پیامبرخدا موضوع را با مردم در میان گذاشت.
آن فرد گناهکار لحظات سختی را می گذراند. مردم کنجکاوانه می خواستند بدانند او کیست؟
اگر بلند می شد و بیرون می رفت، آبرویش پیش همه می رفت و دیگر نمی توانست در آن شهر زندگی کند.
احساس کرد خیلی تنهاست. سرش را پایین انداخت و قطره های اشک از چشمانش فرو چکید:
خدایا، اکنون فقط تو صدای مرا می شنوی و از دل من آگاهی. خدایا، از تو عذر می خواهم و عهد می کنم که دیگر آن گناهان را تکرار نکنم.
مردم هنوز منتظر بودند فرد گناهکار را ببینند که ناگهان صدای رعد و برق و بارش باران آنها را به خودشان آورد. هیچ کس از بین جمعیت بیرون نرفت، پس آن فرد گناهکار کیست؟ پیامبر خدا این پرسش را از خداوند پرسید. ای پیامبر ما، او دیگر گناهکار نیست. بندهٔ ما توبه کرد و به سوی ما بازگشت. خداوندا، او را به من معرفی کن تا حداقل من او را بشناسم!
- آن زمان که او گناهکار بود آبرویش را نبردیم، اکنون که بازگشته و دوست و بنده ما شده است آبرویش را ببریم؟!

منبع:کتاب پیامهای آسمان سوم راهنمایی